من پر از شعر و ترانه ، نغمه های عاشقانه
قصه ها تلخ و شیرین ، ایده های شاعرانه !
مثل یک آتشفشان ظاهرا آرام و خاموش
بی صدا و سرد اما می گدازم جاودانه
سخت می سوزد دلم بر آن عقاب بی پناهی
که برای جوجه هایش سا خت بر من آشیانه
وای ! می بینم که روزی سخت می لرزد درونم
وز میان آشیانش می کشد آتش زبانه
تک درختان قدیمی – خشک اما با صلابت –
ریشه کن خواهند شد از این هجوم وحشیانه
شعله های شعر : سرکش ، قافیه : نالان و سوزان
چشمه سوزانی از عشق ،
انفجار یک ترانه
...
کوه در آرامشی ژرف ، – حس خوب روشنایی –
یک کمان رنگ رنگ و برق خورشید طلایی
می درخشد صورت کوه ، دامنش غرق شکوفه
رقص صدها قاصدک بر لاله های ارغوانی
جشن رنگ و نور و سایه ، خنده زیبای باران
روی گلبرگ غزلها ، قطره های صبحگاهی
در نگاه کوه اما اشک می لرزد دوباره
«ای عقاب بی گناهم ! تو کجایی ، تو کجایی ؟!»
...
اینهمه شعر و ترانه ، مثل بغضی تلخ و سنگین
چشم می بندم بر آنها ، – زندگی کن عاقلانه ! –
ای عقاب بی پناهم ، مادرت کوهیست خاموش
چشم می دوزد به پرواز قشنگت عاشقانه
30 بهمن 1387