نمی خوام از تو بگم شعر ولی
مگه میشه تو رو از قافیه کند ؟
مثل نقطه تو نوشتن لازمی
تو نباشی همه پند ها می شه بند !
رنگ چشمات که مهم نیست آخه من
دنبال برق نگاتم همیشه
وقتی که داری برام حرف می زنی
دو تا خورشید تو چشات پیدا می شه
لب اون دو تا دریچه کوچیک
گلدون سبز چشامو می ذارم
گل می ده شکوفه میده ، می شکفه
همه این چیزا رو از تو دارم
هنوزم نفهمیدم قد تو رو
تو یه روز کوتاه ، یه روز بلند تری
نکنه سیاهی تو سرت باشه ؟!
نه ! همیشه تو به فکر « بهتر» ی
تو بپر ، من از همینجا رو زمین
می بینم پروازتو ، یاد می گیرم
به خدا من هم یه روز بالا می آم
اگه تو نخوای بری من می میرم
نمی خوام زنجیری باشم رو پرات
نمی خوام پروازو از یاد ببری
همیشه عاشق پر زدن بودم
عاشق تو که می خواستی بپری
بسه دیگه نمی خوام خسته بشی
آخه من حرفام تمومی نداره
هر چقدر جمله ردیف کنم بازم
اولش تو ، آخرش تو ، دوباره ...
18 بهمن 1387