به سرم زده ترانه بنویسم
می دونم ، از غصه خوردن بهتره
وقتی که فکرام مرتب تر بشن
معلومه شادی یا غم کدوم وره
به سرم زده همه غصه ها رو
بردارم یکی یکی رنگ کنم
صورتی ، بنفش، نارنجی و سبز
شایدم یکی رو هفت رنگ کنم
همه غصه های بزرگمو
به جای شادیها قالب بکنم
خودمو گول بزنم ، بخندم و
دوباره فکرای جالب بکنم :
« چی می شد هر کله چند تا دکمه داشت
دکمه شادی/غم ، عشق/ آزاد
هر کسی هر چی از این دنیا می خواست
با کلید به مغزش هم نشون می داد»
«کاشکی خوابها واقعی بودن و من
توی خواب یه آدم دیگه بودم
شایدم بدتر از اینها می شدم
یا شابد سر خوش و دیوونه بودم»
«کاش می شد زمان رو دست به سر کنم
نذارم جلو برن عقربه ها
و به هر کاری که می خوام برسم
مثل صبح تا شب نشستن روبروی دریا»
....
بشینم همش به حرفهای خودم
بکنم فکر و بخندم الکی
خودمو گم بکنم توی خیال
صبح تا شب بخندم اونهم زورکی !!
۱۶ بهمن ۱۳۸۷