«صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم»
دیگر نمی خواهم تو را در این دنیای پیچ در پیچ گم کنم . دیگر نمی خواهم تو را ببرند و من افسوس بخورم . دیگر نمی خواهم تنها بمانی .
دیگر نمی گذارم کسی تو را از من بگیرد . باز هم خاطراتمان را با هم مرور می کنیم و از شوق اشک میریزیم . باز هم تو دنیا را به من نشان می دهی و من برای تو شعر می گویم ، غزل ، مثنوی ، چهار پاره ، قطعه یا حتی سپید .
فرقی نمی کند . مخاطب که تو باشی تمام جملات من به شعر تبدیل می شود . مطمئنم که هنوز کسی تو را نسروده است .
وقتی تو باشی تمام طرحهای کوچک ناتمامم به داستانهایی بدل می شوند که هرگز نظیر آن نوشته نشده .
تو را خواهم نواخت. نت به نت . تو همان ملودی هستی که هنوز کسی تو را نشنیده است . می خواهم «تو» را به گوش همه برسانم . تو را و تمام شادیهایت را ، تورا و تمام غصه هایت را ، تو را و تمام حرفهای نگفته ات را ، تو را و تمام رویاهای ناتمامت را ، تو را وتمام عشقت را .
نترس ، نمی خواهم گولت بزنم ! می خواهم تا همیشه با تو صادق باشم . می خواهم آنقدر دوستم داشته باشی که نگذاری کسی تو را از من جدا کند ، تو را گم کند ، بدزدد ، کور کند ، کر کند !
دیگر به کسی قول نمی دهم که تو را نبینم . دیگر توبه ای در کار نیست .
فقط صداقت است ...
و صداقت شفاف است ...
شفاف مثل رویاهای تو که با منی ، در منی ...
دخترک سرگردان ...
دخترک مبهوت ...
۱۲ بهمن ۱۳۸۷