نمي دانم از آمدنت خوشحال باشم يا نه .
نمي دانم در آمدنت چه حقيقتي نهفته است ، چنانكه نمي دانستم در نيامدنت چه رازي !
وقتي نبودي جوجه هاي كوچك كلمات هنوز سر از تخم در نياورده بودند و وقتي آمدي براي انگشتانم آشيانه اي نساختي تا جوجه هاي بي پناه ، در آن آرام مي گيرند.
وقتي آمدي ، خيلي دير شده بود .
آنقدر دير كه من تو را از دست داده بودم . حتي خودم را هم از دست داده بودم ! (هنوز هم نمي دانم بايد كجا دنبال خودم بگردم !)
آه ! كه اين ثانيه هاي دلتنگي چقدر كشدارند !
دلتنگي روي دلتنگي !
خروارها دلتنگي !
شايد به ارتفاع بلندترين كوهها !
يا نه ! به ارتفاع بلندترين عشقها !
كاش تو اينجا بودي تا براي اين كلمات زشت ، يك قاب زيبا مي ساختي (زيبايي خيلي از آثار به قاب آنهاست ! درست مثل زيبايي نگاه تو ، در قاب چشمانت !)