من پر از شعر و ترانه ، نغمه های عاشقانه
قصه ها تلخ و شیرین ، ایده های شاعرانه !
مثل یک آتشفشان ظاهرا آرام و خاموش
بی صدا و سرد اما می گدازم جاودانه
سخت می سوزد دلم بر آن عقاب بی پناهی
که برای جوجه هایش سا خت بر من آشیانه
وای ! می بینم که روزی سخت می لرزد درونم
وز میان آشیانش می کشد آتش زبانه
تک درختان قدیمی – خشک اما با صلابت –
ریشه کن خواهند شد از این هجوم وحشیانه
شعله های شعر : سرکش ، قافیه : نالان و سوزان
چشمه سوزانی از عشق ،
انفجار یک ترانه
...
کوه در آرامشی ژرف ، – حس خوب روشنایی –
یک کمان رنگ رنگ و برق خورشید طلایی
می درخشد صورت کوه ، دامنش غرق شکوفه
رقص صدها قاصدک بر لاله های ارغوانی
جشن رنگ و نور و سایه ، خنده زیبای باران
روی گلبرگ غزلها ، قطره های صبحگاهی
در نگاه کوه اما اشک می لرزد دوباره
«ای عقاب بی گناهم ! تو کجایی ، تو کجایی ؟!»
...
اینهمه شعر و ترانه ، مثل بغضی تلخ و سنگین
چشم می بندم بر آنها ، – زندگی کن عاقلانه ! –
ای عقاب بی پناهم ، مادرت کوهیست خاموش
چشم می دوزد به پرواز قشنگت عاشقانه
30 بهمن 1387
نمی خوام از تو بگم شعر ولی
مگه میشه تو رو از قافیه کند ؟
مثل نقطه تو نوشتن لازمی
تو نباشی همه پند ها می شه بند !
رنگ چشمات که مهم نیست آخه من
دنبال برق نگاتم همیشه
وقتی که داری برام حرف می زنی
دو تا خورشید تو چشات پیدا می شه
لب اون دو تا دریچه کوچیک
گلدون سبز چشامو می ذارم
گل می ده شکوفه میده ، می شکفه
همه این چیزا رو از تو دارم
هنوزم نفهمیدم قد تو رو
تو یه روز کوتاه ، یه روز بلند تری
نکنه سیاهی تو سرت باشه ؟!
نه ! همیشه تو به فکر « بهتر» ی
تو بپر ، من از همینجا رو زمین
می بینم پروازتو ، یاد می گیرم
به خدا من هم یه روز بالا می آم
اگه تو نخوای بری من می میرم
نمی خوام زنجیری باشم رو پرات
نمی خوام پروازو از یاد ببری
همیشه عاشق پر زدن بودم
عاشق تو که می خواستی بپری
بسه دیگه نمی خوام خسته بشی
آخه من حرفام تمومی نداره
هر چقدر جمله ردیف کنم بازم
اولش تو ، آخرش تو ، دوباره ...
18 بهمن 1387
به سرم زده ترانه بنویسم
می دونم ، از غصه خوردن بهتره
وقتی که فکرام مرتب تر بشن
معلومه شادی یا غم کدوم وره
به سرم زده همه غصه ها رو
بردارم یکی یکی رنگ کنم
صورتی ، بنفش، نارنجی و سبز
شایدم یکی رو هفت رنگ کنم
همه غصه های بزرگمو
به جای شادیها قالب بکنم
خودمو گول بزنم ، بخندم و
دوباره فکرای جالب بکنم :
« چی می شد هر کله چند تا دکمه داشت
دکمه شادی/غم ، عشق/ آزاد
هر کسی هر چی از این دنیا می خواست
با کلید به مغزش هم نشون می داد»
«کاشکی خوابها واقعی بودن و من
توی خواب یه آدم دیگه بودم
شایدم بدتر از اینها می شدم
یا شابد سر خوش و دیوونه بودم»
«کاش می شد زمان رو دست به سر کنم
نذارم جلو برن عقربه ها
و به هر کاری که می خوام برسم
مثل صبح تا شب نشستن روبروی دریا»
....
بشینم همش به حرفهای خودم
بکنم فکر و بخندم الکی
خودمو گم بکنم توی خیال
صبح تا شب بخندم اونهم زورکی !!
۱۶ بهمن ۱۳۸۷
«صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم»
دیگر نمی خواهم تو را در این دنیای پیچ در پیچ گم کنم . دیگر نمی خواهم تو را ببرند و من افسوس بخورم . دیگر نمی خواهم تنها بمانی .
دیگر نمی گذارم کسی تو را از من بگیرد . باز هم خاطراتمان را با هم مرور می کنیم و از شوق اشک میریزیم . باز هم تو دنیا را به من نشان می دهی و من برای تو شعر می گویم ، غزل ، مثنوی ، چهار پاره ، قطعه یا حتی سپید .
فرقی نمی کند . مخاطب که تو باشی تمام جملات من به شعر تبدیل می شود . مطمئنم که هنوز کسی تو را نسروده است .
وقتی تو باشی تمام طرحهای کوچک ناتمامم به داستانهایی بدل می شوند که هرگز نظیر آن نوشته نشده .
تو را خواهم نواخت. نت به نت . تو همان ملودی هستی که هنوز کسی تو را نشنیده است . می خواهم «تو» را به گوش همه برسانم . تو را و تمام شادیهایت را ، تورا و تمام غصه هایت را ، تو را و تمام حرفهای نگفته ات را ، تو را و تمام رویاهای ناتمامت را ، تو را وتمام عشقت را .
نترس ، نمی خواهم گولت بزنم ! می خواهم تا همیشه با تو صادق باشم . می خواهم آنقدر دوستم داشته باشی که نگذاری کسی تو را از من جدا کند ، تو را گم کند ، بدزدد ، کور کند ، کر کند !
دیگر به کسی قول نمی دهم که تو را نبینم . دیگر توبه ای در کار نیست .
فقط صداقت است ...
و صداقت شفاف است ...
شفاف مثل رویاهای تو که با منی ، در منی ...
دخترک سرگردان ...
دخترک مبهوت ...
۱۲ بهمن ۱۳۸۷