اولين بار كه ديدمشان دلم خيلي گرفت . نمي دانم چرا !
شايد هنوز منتظرشان نبودم . اما مثل مهمانهاي سرزده آمدند و ماندند . دو تار سپيد بر زمينه اي قهوه اي رنگ . انگار موسيقي زندگي مرا مي نواختند . يك اجراي زنده !
امروز در آينه ديدم به جاي آن دو تار ، سه تار نمايان شده است . چشمانم را بستم و به نواي دل انگيزش گوش سپردم . اينبار دلم نگرفت .
منتظر روزي مي مانم كه اجراي زنده سنتور را بشنوم .
در تمام زندگيم عاشق تك نوازي سنتور بوده ام .
زندگي زيباست . مثل تك نوازي سنتور يك استاد !
اينجا درست همان جايي است كه ثانيه هاي دلتنگي بايد ثبت شود . اما نمي دانم چرا دلم نمي خواهد ثانيه هاي دلتنگي را با ديگران تقسيم كنم ! دلتنگي كه تقسيم كردن ندارد ! فكر نمي كنم با تقسيم كردنش مقدارش كم شود !
پس فقط براي همه عزيزانم آرزوي شادي مي كنم .