تبليغاتX
ثانیه های دلتنگی
ارزش هر انسانی به اندازه کتابهایی است که خوانده است

 

مثل دختركاني چابك در برابرم مي رفصيدند و مرا به سوي خويش مي خواندند .

من در چشمان افسونگرشان گم مي شدم ! گيج و منگ !

انگار لحظه لحظه بر تعدادشان افزوده مي شد !

مثل يك كابوس هولناك دوره ام كرده بودند و با دستان مرطوب و سردشان دستان مرا به نوبت مي گرفتند !

مي رقصيدند و گاهي آنقدر به من نزديك مي شدند كه حرارت و بوي نفرت انگيزشان شامه ام را پر مي كرد و گاهي آنقدر دور كه مثل يك هزار پاي متحرك رنگين مي ديدمشان !

درمانده ، گيج ، خسته ....

كسي نبود كه نجاتم دهد .

نشستم و گريه كردم و آنها مرا با خويش به اين سو و آنسو مي كشيدند و مي خواستند نگاهم را از اشك بدزدند! ولي من ديگر نمي ديدمشان ! اشك امان نمي داد  !

فرار مي كردم و آنها نيز با هياهو به دنبالم مي دويدند و با صداي بلند مي خنديدند ! آنقدر دويدم كه ديگر قدرت رفتن نداشتم ! تمام جاده هاي وجوم را طي كرده بودم به اميد اينكه خلوتي براي گريستن بيابم .

ناگهان به ياد دالانها افتادم . حتما اين دالانها را نمي شناختند . من هرگز آنها را به دالانهاي «خود»م نبرده بودم . حتي انگار دالانها از يادم رفته بود ! (چه غم انگيز !)

 در يكي از دالانهاي طولاني و بي انتهاي «خود»م نشستم و زار زدم ! نفرينشان كردم ! قلبم مي تپيد و صدايش آنقدر بلند شده بود كه ديگر هيچ صدايي به گوشم نمي رسيد. يادم هست كه آنقدر گريه كردم كه ديگر اشكي براي ريختن نداشتم !! تمام دالان را آب برداشته بود . آب كه نه ، اشك ! انگار همه جا صيقلي بود و براق . سرشار از آرامش ! فقط صداي فلبم را مي شنيدم : آرام ، مطمئن و شاد !

ديگر از آن رقصهاي جنون آميز و خنده هاي نفرت زا خبري نبود ! مرا رها كرده بودند و رفته بودند . كاش زودتر به ياد دالانها مي افتم و «خويش» را از اينهمه حسرت رنگارنگ مي رهاندم ! حالا تمامشان در جاده اي كه ابتدا و انتهايش يكي است به دنبال هم مي روند و من از دريچه دالان به آنها نگاه مي كنم . چقدر چندش آورند !

 

من ، آرام گرفته ام ! در آغوش زندگي بدون حسرت !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 12:14  توسط زهرا  | 

 

روزي به ديدارت خواهم آمد

به خاطر داشته باش

هر چند نبودنت بهانه است

وقتي حوض گنداب مي شود از بي ماهي بودن

وقتي آسمان سياه مي شود از بي باراني

حتي وقتي چنار ميوه نمي دهد از بي حاصلي خاك !

 من

حوض

آسمان

چنار

...

 

نبودن تو بهانه ايست براي گذراندن اين ثانيه هاي رخوتناك

واين سكون گنگ !

 

و شايد تو هم در آغوش يك بهانه آرميده اي !

و به ديدارم نمي آيي !

 

ولي من

روزي به ديدارت خواهم آمد .

روزي كه نزديك است .

روزي كه روي تمام بهانه ها را مي بوسم و مي گذارمشان لب طاقچه !

- شايد براي زنده ماندن باز هم لازمشان داشته باشم -

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 14:5  توسط زهرا  |