تبليغاتX
ثانیه های دلتنگی
ارزش هر انسانی به اندازه کتابهایی است که خوانده است

 

چقدر دنبالت دويدم . آنقدر دويدم كه بر پاي تلاشم تاول بر تاول نشست . اما انگار به تو نرسيدم . انگار تو ايستاده بودي اما من هرگز به تو نرسيدم . شايد مثل قطبهاي همنام آهنربا بوديم و طاقت يكديگر را نداشتيم . من به طرف تو مي دويدم اما در حقيقت داشتم تو را هل مي دادم ! (هرگز به تو نرسيدم !!)

و خسته شدم ....

و ايستادم ...

حتي نگاهت هم نكردم ...

مي دويدم اما برايم مهم نبود تو كجاي جاده هستي .

 

بعد از سالها ، روزي كه بيخيال از كنارت رد مي شدم حتي نقش چهره ات را از ياد برده بودم . اما بي اختيار شوري اشك را حس كردم !

تمام تلاشهايم را به خاطر آوردم .

اما انگار تو آن « تو» نبودي !

اما نه !!

اين من ديگر آن « من » نبود !

منفي مثبت ؟! مثبت منفي ؟!

....

نه !

هر دوي ما به يك تكه آهن بيخاصيت تبديل شده ايم .

حيف !

حيف !

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 19:2  توسط زهرا  |