چقدر دنبالت دويدم . آنقدر دويدم كه بر پاي تلاشم تاول بر تاول نشست . اما انگار به تو نرسيدم . انگار تو ايستاده بودي اما من هرگز به تو نرسيدم . شايد مثل قطبهاي همنام آهنربا بوديم و طاقت يكديگر را نداشتيم . من به طرف تو مي دويدم اما در حقيقت داشتم تو را هل مي دادم ! (هرگز به تو نرسيدم !!)
و خسته شدم ....
و ايستادم ...
حتي نگاهت هم نكردم ...
مي دويدم اما برايم مهم نبود تو كجاي جاده هستي .
بعد از سالها ، روزي كه بيخيال از كنارت رد مي شدم حتي نقش چهره ات را از ياد برده بودم . اما بي اختيار شوري اشك را حس كردم !
تمام تلاشهايم را به خاطر آوردم .
اما انگار تو آن « تو» نبودي !
اما نه !!
اين من ديگر آن « من » نبود !
منفي مثبت ؟! مثبت منفي ؟!
....
نه !
هر دوي ما به يك تكه آهن بيخاصيت تبديل شده ايم .
حيف !
حيف !