نمي دانم چرا ؟ اما تو را هر جا كه مي بينم
كسي انگار مي خواهد ز من تا با تو بنشينم
تن يخ كرده آتش را كه مي بيند چه مي خواهد ؟
- هماني را كه مي خواهم ، ترا وقتي كه مي بينم
تو تنها مي تواني آخرين درمان من باشي
و بي شك ديگران بيهوده مي جويند تسكينم
تو آن شعري كه من جايي نمي خوانم كه مي ترسم
به جان-ات چشم زخم آيد چو مي گويند تحسينم
زبان ام لال ! اگر روزي نباشي من چه خواهم كرد ؟
چه خواهد رفت آيا بر من و دنياي رنگينم ؟
نباشي تو اگر ، ناباوران عشق مي بينند
كه اين من – اين من آرام – در مردن به جز اينم .