شهر من ديوار در ديوار در ديوار مي خواهد .
چشم نا بيدار مي خواهد .
پشت پرچين پر از گلهاي داوودي
يك سكوت زرد
با رنگي كه پنهان است پشت سبز .
شهر من اجبار مي خواهد ولي آبي .
شهر من ديدار مي خواهد اگر چه در غمي پنهان .
شهر من لبخند هر ساعت ،
نگاه پر ز اميدي ولي خالي ،
شهر من تنهايي پندار مي خواهد .
خرداد 74
از تمام دوستاني كه به اين اتاق كوچك قدم مي گذارند و با ثانيه هاي دلتنگي من همراه مي شوند متشكرم .
فرياد مي زنم . نه ! گلويم گرفته است
اين دستهاي توست گلويم گرفته است
هي رنگ مي كني عوض و من اسير تو
اين رنگها وجود مرا هم گرفته است
گاهي بنفش مي كني ام _روي گونه ها_
از ضرب دستهاي تو گوشم گرفته است
بعد از دو روز رنگ كبودي به رنگ نيل –
تغيير رنگ داده و كم كم گرفته است ...–
-... باران اشكهاي من و خيس مي شود
اين نيلي وسيع كه ماتم گرفته است
گاهي به روي هستي من تلخ مي كشي
آن آبي ضخيم كه جانم گرفته است
در زمهرير آبي تو سرد مي شوم
يخ مي زند دلم و توانم گرفته است
در سبزهاي تو كه نشان بهار نيست
درياچۀ لجن ! كه وجودم گرفته است !
بر جاي جاي قلب نزارم هزار زخم
از نشتر زبان تو مرهم گرفته است
حتي تو بيتهاي مرا رنگ مي كني
با رنگ زرد شعر مرا غم گرفته است
گفتي كه يوسف آمده ، دستم بريده اي
نارنج تلخ ! اه ... ! كه زبانم گرفته است !
دستم كه تلخ شد و زبانم كه تلخ تر
نارنجي ات به مغز خرابم گرفته است !!
با اين جرقه آتش سرخي به پا شده
از هُرم آن هواي سرم دَم گرفته است
رنگين كمان دلبر من ! زند گي ! ببين !
من غرق در تو ام ! دورانم گرفته است ...–
-... از اينهمه فريب ، و من گيج مي شوم
انگار مرده ام !... نه ! كه خوابم گرفته است
يك خواب دردناك پر از چاههاي ويل
اينجا جهنم است ؟! صدايم گرفته است
حتما مي گيد چقدر تلخ ! اينو خودم مي دونم ! تلخي هم يكي از مزه هاست هر چند با انتهاي زبان چشيده مي شه ! ولي اگه تلخي نباشه مزه شيريني زياد هم شيرين نيست .
پس از سالها انتظار بالاخره درخت سيبم را پيدا كردم ! حالا وقت چيدن ميوه بود . دستم را دراز كردم ولي به هيچ كدام نمي رسيد . انگار هنوز قدم به اندازه كافي بلند نشده بود . دور درخت چرخيدم . بالا و پايين پريدم . چاره اي نداشتم بايد يكي از آنها را از شاخه جدا مي كردم . يك لحظه فكري به ذهنم رسيد . درخت را به دقت نگاه كردم . پايين ترين شاخه را پيدا كردم . شاخه را گرفتم و پايين كشيدم . پايين تر و پايين تر . بالاخره دستم به يكي از سيبها رسيد . تنها سيب آن شاخه . با تمام وزنم به شاخه درخت آويختم . ولي ناگهان شاخه شكست !
شاخۀ تك سيب شكست و از درخت آويزان شد . شاخه بزرگي هم بود . و درخت با هياهوي بسيار جدا شدن شاخه را اعلام كرد . حالا ديگر شاخه هاي ديگر درخت بالاتر از قبل ايستاده بودند چون از فشار يكي از بزرگترين شاخه ها رها شده بودند .
به شتاب در لابلاي شاخه دنبال سيبم گشتم . بالاخره پيدا شد !
با اشتياق بوييدمش . اما طعمش خبر از حقيقتي تلخ داشت . سيبم را كرمها قبلا خورده بودند ! تمامش سياه سياه بود ! فقط پوستش سالم مانده بود !
زير سايه درخت نشسته بودم و فكر مي كردم چقدر بايد قد بكشم تا بتوانم يك سيب تازه بچينم . هنوز هم زير سايه درخت نشسته ام ولي از قد كشيدنم خبري نيست !
22 بهمن 85
سلام
مدتهاست به روز نكرده ام . البته مشغله يكي از بهانه هاست ولي اگر انگيزه اي باشد يك ساعت وقت براي به روز كردن اضافه هم مي آيد . واقعيت اين است كه مطلبي پيدا نكردم .
نه اينكه چيزي براي نوشتن نباشد . مشكل پسندي – آفت زندگي من !- اجازه انتخاب نمي داد .
شعر مي خوانم و مغزم آنقدر فضول شده كه به جاي غرق شدن و لذت بردن ، دائم از شعر ايراد مي گيرد !
سبكش قديمي است !
كلماتش فسيل شده !
از فلاني تقليد كرده !
قافيه اش زوركي است !
خودش هم نفهميده چه نوشته !
همه چيزش خوب است اما روح ندارد ! انگار كار يك ربات است ! يا يك نرم افزار ! (بعضي از نقدها را كه مي خوانم احساس مي كنم بايد براي اين منتقدين يك نرم افزار نوشت كه شعرهايي توليد كند هماهنگ با تمام اصول ! كه بخوانند و لذت ببرند !)
بعد از كلي كلنجار قسمتي از نيايشهاي دكتر شريعتي را انتخاب كردم كه با حال و هواي اين روزها هم بيگانه نيست .
*******************************
.... اي حسين
با تو چه بگويم ؟
«شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل»
و تو اي چراغ راه
اي كشتي رهايي
اي خوني كه از آن نقطۀ صحرا جاودان مي طپي و مي جوشي و در بستر زمان جاري هستي و بر همۀ نسلها مي گذري و هر زمين حاصلخيزي را سيراب خون مي كني و هر بذر شايسته را در زير خاك مي شكافي و مي شكوفاني و هر نهال تشنه اي را به برگ و بار حيات و خرمي مي نشاني .
اي آموزگار بزرگ شهادت !
برقي از آن نور را بر شبستان سياه و نوميد ما بيفكن .
قطره اي از آن خون را در بستر خشكيده و نيم مردۀ ما جاري ساز و تفي از آتش آن صحراي آتش خيز را به اين زمستان سرد و فسردۀ ما ببخش .
اي كه « مرگ سرخ » را برگزيدي تا عاشفانت را از مرگ سياه برهاني .
تا با هر قطرۀ خونت ملتي را حيات بخشي و تاريخي را به طپش آري و كالبد مرده و فسردۀ عصري را گرم كني و بدان جوشش و خروش زندگي و عشق و اميد دهي !
ايمان ما ، ملت ما ، تاريخ فرداي ما ، كالبد زمان ما ، به تو و خون تو محتاج است .
از كتاب «نيايش»
التماس دعا
اين نوشته قديمي خودم را به شما تقديم مي كنم . مطمئن باشيد بيشتر از اينكه پر از اشكال باشه ، پر از خاطره ست !!
نگاه آخرين تو
نگاه آخرينت را به قلبم مي زنم پيوند.
به ياد لحظۀ سوگند
به ياد عهد من با سطرهاي ساكت و سرد و خمود و خشك
و پيماني كه بستم با دو طاق سخت سيماني
براي رفتنم تا آرزوي تو .
به ياد لحظۀ رفتن
و دوري از نگاه پر شكوه تو
كه احساس وسيعم را نمي داني .
نگاه آخرينت را به قلبم مي زنم پيوند.
كه شايد مرهمي باشد به زخم اين دل مسكين .
كه شايد درد بي درمان عشقت را دهد تسكين .
نگاه آخرينت را به قلبم مي زنم پيوند.
به ياد لحظه هايي كه ز شوق ديدنت قلبم درون قاب سينه جا نمي گيرد .
به چشمان پر از عشقم كه مي خندي ،
دگر دستان تنهايم قلم در بر نمي گيرد
كه نقش عشق خو را جاودان سازد .
نيازي در وجودم ريشه دارد سخت
كه بي لبخند پر شورت
مرا از زندگاني باز مي دارد !
شبي در خلوتي بي تو
به انگشتان معصومم كه ياراني وفادارند مي گفتم :
«گناهم را چه انجاميست ؟!»
همه با هم به يك آوا
گنهكاران عاشق را ،
به ذره ذره خاكستر شدن محكوم مي كردند !
مگر اين درد بي درمان
دوايي جز جنون دارد ؟!
حسادت مي كنم بر بيد عاشق پيشۀ مجنون
كه با آواز باد صبح
پريشان موي و عاشق پيشه و وحشي
جنون و مستيش را مي كند فرياد .
و مي نالد از اين بيداد .
30 فروردين 74