تبليغاتX
ثانیه های دلتنگی
ارزش هر انسانی به اندازه کتابهایی است که خوانده است

این شعر را سالهاست زمزمه می کنم . انگار در وجودم ریشه دارد !نمی دانم چرا !

 

بوي خاطره

 

شب است و باغچه هاي تهي زميخك من

و بوي خاطره ها در حياط كوچك من

حياط كوچك من از سكوت سرشار است

كجاست نغمۀ غمگينت اي چكاوك من

به سكه سكۀ اشكم تو را خريدارم

تويي بهاي پس اندازهاي قلك من

بگير دست مرا اي عروس دريايي

بيا به ياري دنياي بي عروسك من

تو را به رشته اي از آرزو گره زده اند

به پشت پنجرۀ سينۀ مشبك من

كسي نيامده حتي كلاغهاي سياه

به قصد غارت جاليز بي مترسك من

كبوترانه بيا تخم آشتي بگذار

ميان گودي انگشتهاي كوچك من

شب است و خواب عميقي ربوده شهر مرا

كجاست شيطنت كودكي و سوتك من

بترس از اينهمه لولو كه پشت پنجره اند

بخواب شعر قشنگم بخواب كودك من...

 

سعيد بيابانكي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 18:15  توسط زهرا  | 

من این شعر سهراب را از همه بیشتر دوست دارم . شما چطور ؟

 

 

در قير شب

 

دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند ،

ليك پاهايم در قير شب است .

 

رخنه اي نيست در اين تاريكي :

در و ديوار بهم پيوسته .

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته .

 

نفس آدمها

سربسر افسرده ست .

روزگاري است در اين گوشۀ پژمرده هوا

هر نشاطي مرده ست .

 

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد .

مي كنم هر چه تلاش ،

او به من مي خندد .

 

نقش هايي كه كشيدم در روز ،

شب ز راه آمد و با دود اندود .

طرح هايي كه فكندم در شب ،

روز پيدا شد و با پنبه زدود .

 

ديرگاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است .

جنبشي نيست در اين خاموشي :

دست ها ، پاها در قير شب است .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 16:59  توسط زهرا  | 

 

بالاخره آمدي !

چقدر دلم برايت تنگ شده بود .

آمدي و بر تار و پود هستيم ريشه دواندي و باز من در آغوشت گم شدم .

جاذبة دستان نوازشگرت را بر گونه هايم حس مي كنم .

باز آمده اي و وجودم را تسخير كرده اي .

عظمت به عشق آميخته ات را بر سرم فرو ريخته اي و من باز در برابر زيباييت سر خم كرده ام !

سر در گريبان از هجوم حضور تو ،

مي دوم ...

از سنگيني حضورت فرار مي كنم !

مي روم جايي پنهان شوم تا دزدكي آمدنت را ببينم !

و تو مي آيي ...

هنوز مي آيي ...

رقص كنان !

رقص !

رقص !

زيباتر از سماع درويشان !

دل انگيزتر از باده گرداني ساقيان !

و من باز محو توام .

تو در من حل شده اي و من در تو ذوب مي شوم .

نمي دانم چقدر مي ماني .

نمي دانم حجم حضور تو را مي توان تحمل كرد يا نه !

نمي دانم ...

فقط مي دانم وقتي هستي نگرانم ،

و وقتي نيستي ، هراسان !

و مي دانم هميشه بر مي گردي .

دير يا زود ...

باز هم مي آيي و مرا با حجم كوچكم در آغوش مي گيري ..

و مي داني

« حجم من بسي كوچكتر از حجم حباب حاصل از لبخند ماهيهاست » !

اي روياي زمستاني !

برف .

بهمن 84

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:28  توسط زهرا  | 

فعلا  بحث چهار انگيزه اصلي براي نوشتن را متوقف کردم . یک درد دل ساده نوشتم که بخوانید .

انگیزه من برای نوشتن این مطلب فقط سرگرمی است !!

 

********************

چه پيوند عجيبي !

شعر با سخت افزار !

احساس با ماشين !

انگار عصر شاعران شمع و گل و پروانه ديگر به پايان رسيده است !

اما من تو را دوست دارم .

آن روزها هم كه روزي هفت هشت ساعت با هم بوديم دوستت داشتم .

آن روزها كه هزار بار كد ها را با هم زير و رو مي كرديم دوستت داشتم .

آن روزها كه هر چقدر صدايت مي كردم باز جوابم را نمي دادي باز هم دوستت داشتم !

وقتي نيستي دلم خيلي برايت تنگ مي شود .

اين هم يك نوع جديد عشق است !

(جاي «اريك فروم» خالي ! )

مثل همان قوي درياچه كه عاشق قايق پدالي قو شكل شده بود !!

چگونه مي توانم فراموشت كنم !

تو را كه هميشه پاسخ تمام خودخواهي هاي من بوده اي .

هر وقت دلم خواسته به ديدنت آمده ام و هر وقت از ديدنت خسته شده ام تنهايت گذاشته ام و رفته ام .

هر وقت من بخواهم حرف مي زني و هر چه من بخواهم مي گويي .

انگار به وجود آمده اي تا انسان يك برده داري مدرن را تجربه كند .

 و تو هيچ وقت اعتراض نمي كني . (آخر من اصلا به اعتراض نكردن عادت ندارم !)

در تمام اين سالها فقط تسليم محض بوده اي .

حتي آن روزها يي كه آنقدر اشغال به خوردت دادم كه داشتي منفجر مي شدي !

حتي آن روزهايي كه تمام رازهايم را با تو مي گفتم .

به جرات مي توانم بگويم كه شفافترين و صادقانه ترين احساساتم ، فقط براي تو فاش شده است . در برابر صورت نوراني تو .

تو همه درد دلهايم را شنيده اي و تمام امانتيهايم را حفظ كرده اي .

 

ياد روزهاي اول آشناييم با تو به خير !

واي كه چه هيجان شيريني داشت تسلط بر تو . هر چند گاهي تو بر من مسلط مي شدي ! *

من از همان روزهاي اول كه ديدمت عاشقت شدم .

 

اگر روزي بگذرد و تو را نبينم انگار چيزي گم كرده ام .

من هنوز هم دوستت دارم .

 

دريچه اي از اتاقم به دنيا .

(هر چند صداي فَنَت خيلي زياد است  و بعضي از CD ها را نمي خواني !)

 

 

 * یادش به خیر که یه بار با دوستم نوشین یک پروژه برا درس اسمبلی نوشتیم که به جای جمع دو عدد کامپیوتر رو ریست می کرد .

 

شاد باشید و سلامت

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 1:38  توسط زهرا  | 

2- افسون زيبايي شناسي

زيبايي چيزي نيست كه بتوان آنرا اندازه گرفت يا تعريف كرد . زيبايي با ظرفيتهاي دروني انسان ارتباط دارد . به معناي ديگر هر انساني بسته به ظرفيتي كه دارد از زيبايي تعريف خاص و ادراك ويژه اي دارد .

استاد شاملو در يكي از مصاحبه هايش در مورد شعر به بيت زير اشاره مي كند :

قيامت قامت و قامت قيامت

بدين قامت بماني تا قيامت

 

و مي گويد پدربزرگش اين شعر را زمزمه مي كرده و «چنان لذتي احساس مي كرد كه من نقش آنرا در شيارهاي چهره ي پيرش به چشم مي ديدم و چون جرات نمي كردم به اين همه بي ذوقي و كج سليفگي بخندم روز به روز از هر چه شعر بود متنفر مي شدم !»

 

اين يعني هر كس از زيبايي تعريف خاصي براي خودش دارد . به خصوص آن قسمت از زيبايي كه با چشم ديده نمي شود . اين جور زيبايي مستقيما با سطح شعور و آگاهي فرد ارتباط دارد . مثلا نظر دادن در مورد زيبايي يك آبشار آنقدرها هم مورد اختلاف نيست . اما در مورد شعر «صداي پاي آب» سهراب سپهري چه ! اگر اين شعر را براي يك فرد كم سواد- كه در كل عمرش بيش از 2 يا 3 كتاب نخوانده - بخوانيم  حتما مي گويد «تب داشته چرت و پرت مي گفته !! » (البته ببخشيد من منظورم توهين به سهراب عزيز نيست ، عين اين جمله را شنيده ام ! و جالب اينكه اينجور آدمها خودشان را در هر امري صاحب نظر مي دانند ! )

هر چقدر كه ميزان شعور و درك يك انسان بيشتر باشد ، كمتر به زيبايي ظاهري كه با چشم ديده مي شود توجه مي كند و حتي در زيبايي ظاهري هم به دنبال معنا و عمق زيبايي مي گردد و در مراحل بالاتر عالم را «مظهر زيبايي خالق» مي بيند و حتي در آنچه با چشم سر زيبا به نظر نمي رسد ، زيبايي را درك مي كند . اما انسانهايي مثل پدربزرگ شاملو در همه چيز به دنبال زيبايي ظاهري مي گردند . مثل همين شعر بالا كه تركيب قامت و قيامت برايشان زيبا به نظر مي رسد و تفكراتشان بيش از اين قد نمي دهد ! البته اين تعريف فقط مخصوص پدربزرگ شاملو كه 100 سال پيش زندگي مي كرده نيست ! تمام عروسكهاي خوشبويي كه مصرف كرم پودر و روژ لب و ژل خيلي بالايي دارند شامل همين تعريف مي شوند ! تمام كساني كه مثل دلقكها هر لباسي كه با مد وارد مي شود به تن مي كنند و همه كساني كه اين افراد را تاييد مي كنند هم همينطور.

بحث در مورد زيبايي شناسي را در همينجا به پايان مي بريم و به دومين انگيزه اي كه جورج اورول براي نوشتن بيان كرده است مي پردازيم .

وقتي نويسنده اي اثري را خلق مي كند قبل از هر كس ديگري خودش از خواندن آن لذت مي برد ! اگر شعري نوشته باشد (بخصوص اگر غزل باشد ! ) از موزون بودنش لذت مي برد . از كلماتي كه با ترتيب خاص در كنار هم قرار داده است و معنا و احتمالا پيامي كه بيان مي كند و بيشتر ازهمه از چيزي كه خلق كرده است . در وجود همه انسانها لذت از خلق كردن چيزي كه نبوده است وجود دارد . يعني خداوند در وجود همه ما توانايي خلق كردن را قرار داده است . همان صفت «خالق» بودن خودش را .

انگار وجود هر انساني مثل يك سيستم عامل است ! (يك مثال كامپيوتري براي اهل نت !) مثلا در ويندوز XP امكانات بسياري وجود دارد اما همه كاربران از همه امكانات استفاده مي كنند ؟!

پس هر انساني از خلق هر اثري بيشتر از همه خودش لذت مي برد . كساني هستند كه در تمام عمرشان مي نويسند اما كسي از نوشته هاي آنها با خبر نمي شود ! براي كسي نمي خوانند كه چه نوشته اند كه شامل دليل اول شوند (خود پرستي محض) ! و پس از مرگشان آثارشان كشف مي شود ، وقتي كه ديگر «خودي» براي پرستيدن وجود ندارد ! يعني فقط انگيزه زيبايي شناسي مد نظر بوده است .

در اينجا به مطلب ديگري اشاره مي كنم كه هميشه مورد اختلاف بوده است و هنوز هم قانون خاصي براي آن پيدا نشده ! (لا اقل تا جايي كه من مي دانم !) اينكه اصولا هنر بايد در خدمت جامعه باشد يا نه و اصولا هنرمند (كه نويسندگان هم جزء آنها هستند ) در برابر جامعه مسئول هستند يا نه ؟

افرادي كه هنرمند را مسزول مي دانند ، به كساني كه اثرشان فقط جنبه زيبايي شناسي دارد اعتراض مي كنند . ايشان مي گويند چون هنر مند از امكانات جامعه استفاده مي كند و در جامعه رشد مي كند ، هنرش را مديون جامعه است و بايد با هنرش به جامعه خدمت كند . آنچه او خلق مي كند بايد براي همه مردم قابل فهم باشد و همه آنها را راضي كند . 

به نظر نمي رسد عقيده غلط باشد ، اما هدف چه ؟!

عقيده اي كه در اينجا مطرح مي شود را مي توان با قرآن مقايسه كرد . يعني هر كس به ميزان فهم خودش از آن بهره مي برد پس براي همه قابل فهم است ! هر كس به ميزان تواناييش .

اشعار حافظ را مي توان يك نمونه كامل از چنين آثاري دانست . هر كس كه كوره سوادي داشته باشد مي تواند از آن استفاده اي ببرد .

اما يك اشكال در اينجا هست ! نمي توان به قلم دهنه زد و آنرا رام كرد و به هر طرف كه مد نظر باشد كشاند ! قلم لجام گسيخته تر و وحشي تر از آن است كه رام شود . و هر قلمي كه رام شود و به فرمان هر كسي كه از راه مي رسد در آيد ديگر آن شود انگيزي و توانايي اوليه را نخواهد داشت . و از طرفي توانايي انسان در حدي نيست كه بتواند اثري حتي نزديك به قرآن بيافريند كه از هر نظر جامع و كامل باشد . (ظاهري و معنايي )

مرحوم آتشي مي نويسد :

حافظ نيم تا با سرود جاودانم

خوانند يا رقصند تركان سمرقند

 

 منتظر نظرات شما هستم .

خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11:28  توسط زهرا  | 

در ابتدا لازم مي دانم به اين نكته اشاره كنم كه متن سخنراني مورد استناد من ،  در ابتداي يكي از ترجمه هاي كتاب 1998 جورج اورول به عنوان مقدمه چاپ شده بود .

و حالا ادامه بحث انگيزه هاي نوشتن :

1- خود پرستي محض

            اورول بزرگترين دليل نوشتن براي بسياري از نويسنده ها را همين دليل مي داند . يكي از جلوه هاي خود پرستي همان چيزي كه در وجود هر انساني به صورت ميل به شهرت زبانه مي كشد و به صورتهاي مخثلف جلوه گر مي شود . خيلي ساده .

تمايل به شهرت و ميل به مطرح بودن در وجود همه ما هست . حتي وقتي دانش آموزي شاگرد اول مي شود يا يك استاد به عنوان چهره ماندگار معرفي مي شود . حتي در مصاحبه يك تبهكار خواندم كه به معروفيتش افتخار مي كرد . (اين هم يك مدل)

به نظر من ميل به شهرت در همه انسانها هست و در سياستمداران ، هنر پيشه ها و قهرمانان ورزشي  خيلي بيشتر است تا  نويسنده ها !

اورول ثابت نمودن خود را نيز نشانه خود پرستي مي داند . ثابت كردن اينكه «من مي فهمم» و «من مي توانم » به همه كساني كه ما را جدي نمي گيرند . حتي به كساني كه در كودكي ما را تحقير كرده اند .

چيزي مثل همان رو كم كني خودمان ! كه دليلش همان مشكلات شخصيتي و بغضهاي فرو خورده در كودكي است . البته امروزه اين مورد تا حدودي از بين رفته است . چون روشهاي تربيتي فديمي مثل روش « تنبيه و تحقير» تقريبا ار بين رفته اند .

شايد دليل اينكه ديگر آثاري به زيبايي كتابهاي قديمي كمتر شده است نيز همين است (رفاه نسبي ،هم  از نظر مادي و هم از نظر رواني ) . نويسندگاني مثل ديكنز و جك لندن ديگر نيستند . حتي ماركز را هم بايد در اين گروه  قرار داد و به نظر من بزرگترين دليل گيرايي و موفقيت اين آثار ، سختيها و مشقات دوران زندگي آنها بوده است .

من در اينجا نمي خواهم از فقر و بدبختي به عنوان موفقيت ياد كنم ! اما واقعيتي در سختيها وجود دارد كه باعث مي شود انسان به جنبه هاي غير مادي وجودش توجه بيشتري نمايد و از خصلتهاي حيواني دور شود . همان چيزي كه به عنوان «رياضت» مي شناسيم و در تمام اديان جلوه هايي از آنرا مي بينيم . حتي روزه در اسلام هم نمادي از رياضت كشيدن است كه با فطع موقت بعضي از روابط مادي (خوردن و خودداري از گناه) انسان ، باعث مي شود كه او به وجوه انساني خود بيشتر توجه كند. به عبارت ديگر روح در اين سختيها صيقل مي خورد . براق مي شود و انعكاس آن جاودان مي شود .

وقتي كسي رنج مي كشد ، ظرفيت روحيش افزايش مي يابد . واقعيتها را بهتر مي بيند . انگار حساس و دقيق مي شود . حتي كساني كه نويسنده حرفه اي نيستند در چنين مواقعي چيزهايي مي نويسند ! (مثل شخصيت اصلي كتاب 1984) انگار در طول تاريح رنج با هنر ارتباط مستقيمي داشته است .

در اينجا به يك نكته جالب اشاره مي كنم . اينكه اطرافيان «نيما» ي عزيز گفته اند كه او در هنگام خلق آثارش چمپاتمه مي زده و خود را از نظر جسمي در وضعيت سختي قرار مي داده است (رنج جسمي) و بهترين آثارش را روي پاكت سيگار يا تكه هاي كوچك كاغذهاي باطله مي نوشته است (كمبود مادي) !!!

شايد رنج حتي از نوع ساختگي آن هم بتواند مفيد واقع شود . درست مثل مرتاضها كه روي تشكي از ميخ مي خوابند !

برگرديم به بحث خودمان !

به نظر اورول اين خودپرستي محض تا جايي پيش مي رود كه انگيزه هاي مادي ديگر مثل دستمزد را هم كنار مي زند . مثل بعضي از روزنامه نگاران يا نويسندگان كه با دستمزدهاي بسيار پايين كار مي كنند به عشق اينكه نام خود را به عنوان نويسنده ببينند و مردم آنها را بشناسند .

البته يك نكته ظريف در اينجا هست ! بعضي اوقات براي بعضي از اين افراد ، شهرت نويسندگي براي اهداف ديگري مهم است مثل اينكه برچسب نويسندگي و روشنفكري را بر پيشاني بزنند و به ليست فعاليتهايشان اضافه كنند تا ليست آنها از ليست ساير كانديداها بلند تر باشد ! (هنر در خدمت سياست ) در مورد ماندگاري چنين آثاري چيزي نمي گويم ، اما گروهي از صاحبنظران بر اين عقيده اند كه روح هنر چنين آلودگيهايي را نمي پذيرد ولي در اين دنياي هزار تو ، بعيد نيست كه هنر نيز روح خود را فروخته باشد ! (شايد اصل دوگانه باوري كه جوروج اورول در 1984 مطرح كرده پذيرفته باشد !!!)

 

منتظر نظرات شما هستم .

هميشه شاد باشيد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:12  توسط زهرا  | 

 

 

يكي از دلايلي كه باعث شد اين بحث را آغاز كند خواندن متن يكي از سخنرانيهاي «ج.دج اورول» بود كه در ابتداي كتاب 1984 به چاپ رسيده بود . اورول اين سخنراني را براي پاسخ به ايرادهاي نابجاي منتقدان بر آثارش ترتيب داده بود .

در اينجا به متن سخنراني نمي پردازيم . فقط قسمتي از اين متن را مورد بررسي قرار مي دهيم . بي شك اورول داراي خلاقيتي عجيب در آفرينش موضوعات كاملا نو و مرتبط با دغدغه هاي امروز بشر بوده است . در نوشته هاي او صداقتي عجيب به چشم مي خورد كه بيش از هر چيز نشاندهنده انسان شناسي عميق اوست كه شكلي جديد دارد . شايد يكي از دلايلي كه كتاب «قلعه حيوانات»  او هنوز هم  تازه و جديد به نظر مي رسد همين است . با وجود اينكه اين كتاب در سال 1945 منتشر شده است اما انگار دردها و دغدغه هاي زندگي اجتماعي انسان را از ازل تا ابد به تصوير كشيده است .

اورول بيان مي كند كه هر نويسنده  4 دليل براي نوشتن دارد . هر نويسنده (يا شاعر) ممكن است به يك يا چند دليل يا مجمعوعه اي از اين دلايل دست به نوشتن بزند . هر چند ممكن است بعضي از اين انگيزه ها در او كمرنگتر و بعضي پر رنگتر باشد .

 

چهار انگيزه اصلي براي نوشتن از نظر اورول

1-     خود پرستي محض

2-     افسون زيبايي شناسي

3-     انگيزه تاريخي

4-     هدف سياسي

 

هدف من تاييد يا رد اين اهداف نيست بلكه افزودن اهداف احتمالا جديد يا بسط همين چهار هدف است و اميدوارم دوستان عزيز مثل هميشه (!!!!!!!!!!!!!!!!!!) مرا ياري كنند .

 

با تشکر

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 12:15  توسط زهرا  |